|
بررسي
جنگهاي
كنوني
آمريكا در
افغانستان و
عراق و گسترش
احتمالي
آنها به كشورهايي
مثل سوريه،
ايران و
غيره، نشان
ميدهد كه
شباهتها و
رشته هاي
ناگسستني
تاريخي بين
اين جنگهاي
"نوين" در
قرن 21 با
جنگهاي
اواخر قرن 19 و
اوايل قرن 20
آمريكا،
وجود دارد كه
بررسي آنها
ميتواند
نمايانگر
اين امر باشد
كه آمريكا،
برخلاف
ادعاي بخشي
از مفسرين غربي،
فقط اخيرا به
يك كشور
امپرياليستي
تبديل نگشته
و شكل گيري و
سير تحول آن
به بيش از 100
سال پيش
ميرسد.
در سال 1898
ميلادي،
رودبارد
كيپلينگ،
شاعر معروف
دربار
انگلستان،
در توجيه
تهاجمات
وحشيانه ي
آمريكا به
فيليپين، در
شعر معروف
خود "مسئوليت
سفيدپوستان"
خطاب به هيأت
حاكمه ي
آمريكا گفت:
"انسانهاي
متمدن و
سفيدپوست
آمريكايي" و
متحدينش
"وظيفه" نژادي
دارند كه
"مسئوليت"
نجات و رهايي
"موجودات
نيمه شيطان و
نيمه كودك"
را از
"بربريت و توحش"
در جزاير
فيليپين "به
عهده"
بگيرند. جورج واكر
بوش به
مطالعه ي شعر
و ادب علاقه
اي ندارد،
ولي بررسي
سخنان او و
نوشته هاي
"محافظه
كاران نوين"
حاكم در رژيم
بوش، به طور
شفاف نشان
ميدهد كه
اينان به
عنوان
مروجين و
توجيه گران
معاصر
جنگهاي
امپرياليستي،
بعد از گذشت
100 سال، هنوز
هم قاطعانه و
مومنانه معتقدند
كه "مسئوليت
نژادي" و
تاريخي
امپرياليسم
آمريكا نه
تنها به
پايان
نرسيده،
بلكه ابعاد و
خدمت آن
گسترش و وسعت
يافته است.
در جنگ
امپرياليستي
آمريكا ــ
اسپانيا در
سال 1898،
آمريكا بعد
از شكست
نظامي
اسپانيا و
تسخير
مستعمرات آن
در آسياي
جنوب شرقي
(فيليپين) و در
جزاير
كارائيب
(كوبا و
پورتوريكو)
به عنوان يك
قدرت بزرگ
جهاني در
صحنه ي بين
المللي ظهور
كرد. در آن
زمان، مثل
اكثر
كشورهاي
مستعمره،
تجاوز
امپرياليستي
باعث رشد و
اوج گيري يك "جنبش
رهايي بخش
ملي" در
فيليپين
عليه اسپانيا
شده بود. دولت
آمريكا در
آغاز جنگ با
اسپانيا به
رهبر جنبش
انقلابي
فيليپين ــ
اميليو
اگينالدو
قول داد كه
اگر نيروهاي
انقلابي
فيليپين به
نيروهاي
نظامي
آمريكا كمك
كند تا
اسپانيا را
شكست دهند،
بعد از پايان
جنگ، دولت
آمريكا از
استقلال
فيليپين تحت
رهبري اگينالدو
حمايت خواهد
كرد. نيروهاي
آزاديبخش طي 6
ماه اول موفق
شدند، حوالي
مانيل و
تعداد زيادي
از مناطق
روستايي
فيليپين را
از دست نيروهاي
اشغالگر
اسپانيا
آزاد كنند.
ولي بعد از
شكست
اسپانيا و
امضاي
قرارداد آتش
بس و صلح بين
آمريكا و
اسپانيا در 13
اوت 1898،
نيروهاي نظامي
آمريكا تحت
رهبري ژنرال
دبوي به
فرمان رئيس
جمهور وقت
آمريكا مك
اينلي، نه تنها
از ورود
نيروهاي
آزاديبخش به
پايتخت جلوگيري
كردند، بلكه
به طور رسمي
وجود "دولت
جمهوري
فيليپين" را
كه
انقلابيون
فيليپين در
تبعيد تشكيل
داده بودند،
منكر شدند. مك
اينلي طي نطقي
اعلام كرد كه
"خداي
باريتعالي"
به او حكم
كرده است كه
فيليپين را
به عنوان
"مستعمره"
به متصرفات
آمريكا ملحق
سازد. با اين
كه نيروهاي
ضدامپرياليستي
در آمريكا با
حمايت مارك تواين،
نويسنده
محبوب و
معروف كتاب
"هاكلبري
فين"
كوشيدند با
فعاليتهاي
ضدجنگ خود از
وقوع اين امر
جلوگيري
كنند، ولي
دولت مك
اينلي با
امضاي
"معاهده
پاريس" در
دسامبر 1898، فيليپين
را به
مستعمره
آمريكا
تبديل نمود.
بلافاصله
بعد از
امضاي
"معاهده
پاريس"،
نيروهاي
نظامي آمريكا
يك رشته
تهاجمات را
كه بعدها
توسط مورخين
از آن به
عنوان يكي از
خونين ترين
جنگهاي امپرياليسم
آمريكا نام
بردند، عليه
نيروهاي جنبش
رهايي بخش در
شمال
فيليپين (عمدتا
تا جزيره
لوزان)، پيش
برده، آنها
را قلع و قمع
نموده و
مرتكب جنايات
متعددي عليه
مردم
فيليپين
شدند. طبق گزارشات
روزنامه هاي
آن زمان،
نيروهاي
آمريكا براي
ريشه كن
ساختن
چريكها در
روستاها نه
تنها متوسل
به دار زدن
جمعي و كشتار
مردم عادي با
استفاده از
سرنيزه ها
شدند، بلكه
اكثر
روستاييان
را وادار
ساختند كه با
دستهاي خود
بعد از
پاشيدن نفت
روي خانه
هايشان،
آنها را به
آتش بكشند.
تجاوز به دختران
و زنان در بند
و اعمال
شكنجه هاي
متعدد من
جمله تكنيك
شكنجه معروف
"آب درماني"
كه بعدها در
دهه هاي 1950، 1960 و 1970
در كره،
ويتنام،
الجزيره،
ايران،
فيليپين،
گواتمالا،
برزيل،
آرژانتين و . . .
توسط
دولتهاي دست
نشانده
آمريكا عليه
چريكها و
مبارزان آن
كشورها رايج
شد، در
روستاهاي
فيليپين،
صورت گرفتند.
ژنرال
فردريك
فانستون،
بعد از فرمان
قتل عام مردم
يك روستاي
پرجمعيت
جزيره
لوزان، اعلام
كرد كه خود
شخصا تعداد 35
نفر از مردم
را كه حدس
ميزد به
چريكها كمك
كرده اند، به
دار زد. سرگرد
ادوين گلن
نيز اعتراف
نمود كه
تعداد 47 نفر زنداني
فيليپيني را
بعد از اين كه
زانو زاده و
به "گناهان
خود" اعتراف
كرده و
"توبه" كرده
بودند، با
سرنيزه كشت.
ژنرال جاكوب
اسميت به
نظاميان خود
فرمان آتش
سوزي و قتل
داده و از
آنها خواست
تا جزيره ي
سمر را به "صحراي
سوزان"
تبديل كنند.
ژنرال
ويليام شفتر
نيز اعلام
كرد كه "شايد
ضروري باشد
كه نصف جمعيت
فيليپين را
بكشيم تا
بدين وسيله
«عدالت كامل»
را نصيب نصف
ديگر جمعيت
نماييم." (درباره
تهاجمات و
جنايات
آمريكا در
فيليپين در
سالهاي 1906ــ1898،
رجوع شود به:
هنري گراف ـ
امپرياليسم
آمريكا و
قيام
فيليپين، 1969 و
يا انگل واسكو
شاو و لوئي
فرانك: جنگ
فيليپين ــ
آمريكا و پي
آمدهاي يك
روياي
امپريال از 1898
تا 1999، چاپ نيويورك
2002).
در ماه ژوئيه
1902، تئودور
روزولت رئيس
جمهوري وقت
آمريكا،
براي
جلوگيري از
گسترش
مبارزات ضد
امپرياليستي
مردم آمريكا
و فريب افكار
عمومي، بعد
از اسارت
اگينالدو
رهبر
شورشيان،
جنگ را در فيليپين
خاتمه يافته
اعلام كرد.
اما در عمل تهاجمات
و تجاوزات
نظامي را
همچنان
ادامه داد.
نيروي نظامي
آمريكا پس از
سركوب
وحشيانه قيام
كنندگان در
شمال
فيليپين
متوجه جنوب
شدند كه
مبارزه در
جزاير جنوبي
سالها ادامه
يافت. در سال
1906، نيروهاي
نظامي
آمريكا طي
يورشي به جزيره
يولو، مرتكب
قتل عام
بزرگي شدند.
در اين قتل
عام كه به «قتل
عام موروها»
معروف است، 600
نفر روستايي
كه عمدتا نيز
زنان و كودكان
بودند، توسط
سربازان
آمريكا به
قتل رسيدند.
اين قتل عام،
خشم و انزجار
اعضاي
سرشناس«جامعه
ضد
امپرياليست»
و از جمله
مارك تواين و
دابليو
دوبورا را
نسبت به
جنايات
آمريكا در فيليپين
شدت بخشيد.
مارك تواين
در مقاله اي
طنزآميز و
تلخ گفت كه:«با
قتل 600 نفر... ما
كودكي را
زنده
نگذاشتيم كه
به مرگ مادر
خود گريه كند.
اين در مقام
مقايسه،
بزرگترين
پيروزي
سربازان...
آمريكايي تا
به حال
است»(پال
سوئيزي و هري
مگداف
«كيپلينگ،
مسئوليت
سفيدپوستان
و امپرياليسم
آمريكا»،
مانتلي
ريويو سال 55،
شماره 6
نوامبر 2003، ص 6 و
7).
جنگ
امپرياليستي
آمريكا در
فيليپين
سالها طول
كشيد. دولت
مردان
آمريكا بعد
از وقوع هر جنايتي
و قتل عامي،
«پيروزيهاي
افتخارآميز»
و انجام
مسئوليتهاي
نژادي و
تاريخي خود
را به همديگر
تبريك گفته و
سركوب جنبش
مردم
فيليپين را جشن
ميگرفتند كه
كيپلينگ در
شعرش تاكيد
كرده است!
امروز، بعد
از گذشت صد
سال از جنگ
فيليپين، امپرياليسم
آمريكا با
تهاجم نظامي
به افغانستان
و عراق،
امپرياليسم
را در عمل
وارد فاز نويني
از جهان
خواري كرده
است. اين
تهاجمات نيز
مثل تهاجم صد
سال پيش،
چيزي جز
نشانه حدت
يابي تضاد و
تلاقي بين
نظام جهاني
سرمايه(مركز)
و جنبشهاي
رهايي بخش
ملي
قربانيان
اين نظام(در
كشورهاي
پيراموني)،
نيست. آن زمان
هدف آمريكا
از لشكرشي به
فيليپين، نه
براي اجراي مسئوليت
تاريخي
ايجاد
عدالت، بلكه
در جهت گسترش
نفوذ
امپرياليستي
خود در منطقه
اقيانوس
كبير و
دسترسي به
بازارهاي
چين از طريق
استعمار
فيليپين و
استفاده از
آن به مثابه
«سكوي پرش» به
چين بود.
امروز نيز
اشغال نظامي
عراق نه
براي«گسترش
دموكراسي» و
جنگ عليه
«تروريسم بين
المللي»،
بلكه رسيدن
به هدف
استراتژيكي
دو مرحله اي
آمريكا
(ايجاد و
استقرار هژموني
نفتي در جهان
از طريق
اشغال نظامي
و به زير
قيموميت
كشيدن ــ
تغيير رژيم
ــ كشورهاي
پيراموني
نفت خيز عراق
ايران،
آذربايجان و . .
. در مرحله ي
اول و به زير
سلطه كشيدن
آلمان،
فرانسه و
ديگر
كشورهاي "اروپاي
قديم" اخته
كردن روسيه و
هندوستان و
بالاخره
محاصره و
ممانعت از
رشد چين، در
مرحله ي دوم)
در جهان، ميباشد.
ولي تعرض و
بمباران
شهرها و
روستاهاي
افغانستان و
عراق ناموفق
خواهند
ماند، زيرا
نظام جهاني
سرمايه و در
راس آن
آمريكا
اكنون دچار
بحران
ساختاري
مزمني شده كه
از تناقضات
دروني اش برميخيزد.
نظام
نئوليبرال
سرمايه و
مشخصا
آمريكا نه
تنها با
جنبشهاي
رهايي بخش
ملي در مناطق
پيراموني
بايد به
مقابله برخيزد
(مثل 100 سال پيش
در فيليپين)،
بلكه با
مقاومت و
مخالفت
كشورهايي
روبرو شده كه
تا ديروز متحدين
اصلي آمريكا
محسوب
ميشدند.
اكنون و برخلاف
ادعاي
محافظه
كاران نوين
در قدرت در
آمريكا،
دنيا محل
"صلح و صفا"،
"امنيت و آزادي"
و ثبات زير
سايه ي
"بازار
آزاد" به
مديريت
"پاكس
آمريكانا"،
نخواهد بود.
در حال حاضر ما
بار ديگر
شاهد بروز و
احياي
جنبشهاي
آزاديبخش
ملي در
كشورهاي
"پيراموني"
جهان سوم از
يك سو و گسترش
جنبشهاي
اجتماعي
ضدگلوباليزاسيون
سرمايه و ضد
رژيم بوش در
كشورهاي
"مركز" از
سوي ديگر
هستيم.
|